|
لطفا کمی دورتر بایست،مهربان که میشوی بیشتر دلم تنگ میشود!
|
یکی از همین شبها شراب مینوشیم
من چشمهایم را برایت سرخ و سیاه خواهم آراست
میخواهم فریبت دهم
باید مرز این بوسه های سی ثانیه ای شکسته شود
فرقی نمیکند مست باشی یا هشیار
وقتی که میگویی دوستم داری
من لذت بخش ترین دروغ دنیا را میشنوم
و دیگر این مهم نیست
که کدامیک از ما فریبکار تر است...
بیا خیلی بی حیا شویم
انقدر که خودمان هم نفهمیم چه غلطی میکنیم
و آنجا که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم
بخندیم...
بلند بلند
و بعد
های های گریه کنیم
دوباره یک عالمه دیوانه بازی
و بعد قول بدهیم به هیچ کس نگوییم راز کوچکمان را!
به همین سادگی میتوانیم یک شب دیگر از عمرمان را بگذرانیم!
در خواب هایم دختریست سفید روی
که علاقه دارد به شیشه های بخار گرفته
و هر شب روی آنها چیزی مینویسد
گاهی هم جای دستانش را جا می گذارد
گاهی هم گریه می کند و هر چه نوشته بود را پاک می کند
پیشانیش خیس است و چشمانش خمار و خسته
معنی این خواب را نمی دانم
اما هر بار ویران می کند دلم را
صدایم را می شنوم که در نمی آید دیگر؛ حرف هایم را می بینم که به حاشیه می روند و چمباتمه می زنند توی خودشان؛ و خودم را می بینم که پا را روی پدال گاز فشار داده ام و با همان سرعتی که انیشتین برای "جاودانگی در گذشته" از آن حرف می زد به سمت یک "هیچ بزرگ" می رانم! پناهی می گفت: پشت این پنجره جز "هیچ بزرگ" هیچی نیست. من اما با این سرعت نه به "جاودانگی در گذشته" می رسم، نه به یک "هیچ بزرگ"! من فقط دور می شوم از همه چیز، بی آنکه به هیچ چیز نزدیک شوم! من از تجسم معماری داخلی ذهن تو مو به تنم راست می شود؛ چطور ممکن است نفهمی ام؟ چطور ممکن است آن قدر نفهمی ام که تمام حرف هایم به حاشیه بروند و تمام عمرشان را کشک بسابند!؟ من ساده ترین سوال جهانم؛ نمی فهمم که چطور ممکن است که نفهمی ام!
|
دلم میخواهد آرایش کنم از آن آرایش های مخصوص و ملایم، کمد لباسهایم را بگردم و هی شال و روسریهایم را بندازم روی سرم و با رنگ آرایشم ست کنم و بعد دلم غوغا بگیرد که نه این بیحال است... این یکی زیادی تند است و هی بگردم و بگردم دنبال خودم، دنبال لحظههایی که برایم هیجان و قداست داشت، لحظههایی که وسط سرمای زمستان از حمام میآمدم و پنجره را باز میکردم و تند تند و با وسواس آرایش میکردم و هی به ساعت نگاه میکردم... نبضم زیادی میزد و خط باریک بالای چشمم را نمیتوانستم صاف بکشم و هی پاک میکردم و پاک میکردم تمام نبودنهای بعد از این ملاقاتها را... تمام قولهایی که داده میشد و تمام حرفهایی که بعد در قلبمان یخ میزد... تمام تنها به دوش کشیدن خاطرات را...! |
يك سال ديگر ماندن،
كاشتن دوباره ي روياهاي بر باد رفته
و درك حسي سبز!
به گمانم به ياد دارم
اولين روز گريه ام را
جدا ماندن از دنياي بي تكرار
درون!
رها شدن در دل باد
و شكافتن آسمان بي ابر كودكي هايم!
من هنوز هستم،
در آستانه 23 سالگي،
گرفتار به گردبادي گريزان
فراموشي آخرين خنده ي بي امان
در كنار آسمان سراسر ابر گرفته ام
و شمع هاي فوت نكرده تولدم
خوب ميدانم
كه دستانم به بوي سبز دستانت عاشقند هنوز
و اين بالغ ترين فصل زندگيم است!
پ.ن:لمس بودنم در لمس ماندنش مبارك!
![]()
هزارو سیصدو چند...
چه فرقی میکند،
من هستم و سفره ای پر از پونه و پروانه
آرزویی ندارم
جز اینکه
سین هفتم سفره ات باشم
و کنار سفره مان باشد
"شین"، "میم" و "تو"....
سفره ی هفت سین
تیک..... قرآن،دعا،قول
تیک....حس دوباره ی نو شدن
تیک....
مامان: سال دیگه مبلمان خونه عوض میشه
تیک....
داداش:امسال حتما یک....میخرم
تیک.....
بابا:پول ندارم حالا چه سال تازه باشه،چه همون سال کهنه
تیک....
خودم چی میخوام؟؟
تیک.....تیک.....تیک....
آغاز شد
و من هنوز....
چه داشت اوستای چشم تو ؟!
همیشه از مسافرت توی زمستون خوشم میومد.عاشق جاده و خطهای سفیدش بودم.درختای برف پوش اطراف جاده یک حس عجیبی بهم میده.یک حس دوباره ی بودن!
عصر یک روز سه شنبه بود.مثل سه شنبه های زمستونیه پارسال .اما جنسش فرق داشت.
اصلا باورم نمیشد.انگاری خواب بودم و توی صحنه های پیچ در پیچ روحم به اینجا رسیده بود
هنوز ابتدای مسیر بودیم.اون داشت بی اعتنا به برف و جاده حرکت میکرد ومن غرق افکار کمرنگ و پر رنگ خودم بودم.
>>یادم تورا فراموش پونه خانم!!
نه نمیتونم یعنی نمیشه.
اما چرا شده.
تو.اینجا.جاده.برف خلوت دو نفره!
بغض عجیبی داشتم.دلم میخواست گریه کنم.دلم آغوشتو میخواست و خیس کردن پیراهن مردانه ات....
سرمو چسبوندم به شیشه ی سرد ماشین.دلم میخواست هرچی خاطره ریزو درشت این چند ماهه رو بریزم دور واز بودنم تو این لحظه وسط این همه درخت و جنگل لذت ببرم.
چشمامو بستم وبه آهنگی که گذاشته بود گوش میدادم:
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن.ناز کشیدن فایده نداره.نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره...
تا حالا این جاده ومسیر رو نیومده بودم اونم تو زمستون.خیلی قشنگ بود واسم.
وسطای راه یهویی نگه داشت.دلم حرکت میخواست وسکوت.
اما انگاری دلش سکون میخواست وحرف!
یه نگاه بهم انداخت. سردم بود.حس کردم نگاهش روی دستا و انگشتای سفید کمرنگم گیر کرده.زودی دستامو جمع کردم واز دیدش پنهون!
سرشو برگردوند و نگاهشو به امتداد جاده بست.اطرافمون سکوت بود و سپیدارهای سرد باغ.
در ماشینو باز کرد و سکوت داخل ماشین رو یکنفره کرد.
رفته بود وسط برفها.شیشه ماشین رو پایین زدم:سرما میخوری دیوونه!
کتشو برداشتم واز ماشین پیاده شدم.اولین گلوله برفی رو به سمتم پرت کرد.یهویی حس کردم دلم برف بازی میخواد از نوع دوران کودکی.
گلوله برفی دومی رو با دستکشای صورتی رنگم درست کردم و به سمتش پرت کردم.واسه چند دقیقه ذهنو روحمو رها کردم و توی اون همه سرما و برف بازی از هرچی بود ونبود رها شدم.
نزدیکای غروب بود.زنگ موبایل ومامان...
دوباره جاده و خطهای یخ زده و دلتنگی.
روز عجیبی بود.منو رسوند و خودش رفت....
من
در
دیوار
درخت پشت پنجره!
ضربشان کن
تمام عصرهای جمعه ام/
ات/
اش/
کارم از جمع گذشته
این است عدد بیقراریهایم!

یادمه بچه که بودم عاشق بازیه مار و پله بودم.از اون بازیهای ترسناک و هیجانی بود.
هر لحظه که جلو میرفتم حس میکردم داشته هام با ارزش ترن و از بالا رفتن از نردبان بیشتر میترسیدم و درست در لحظه ای که انتظارشو نداشتم ولی ترسش رو همیشه داشتم مار منو نیش میزد و سقوط میکردم!
پرتاب کردن تاس تو هوا و چرخ زدنش پر از هیجان طلایی رنگی بود که طعم خاصی داشت و قشنگ ترین لحظه وقتی بود که عدد 6 رو میشد که حس میکردی میتونی تا آخر پله هارو بالا بری.
تاس رو خیلی دوست داشتم وقتی نگاش میکردم حس میکردم هنوز فرصت دارم که یک بار دیگه شانسم رو امتحان کنم حتی اگه سقوط کرده باشم و تمام امتیاز هام رو از دست داشته باشم.وهر بار پرتاب تاس ربطی به مرحله قبل نداشت و تو هربار یک عدد شانس برات رو میشه.فقط کافی بود از اون عدد بدونی چه جور استفاده کنی.
بزرگتر که شدم شباهت این بازی رو با زندگی بیشتر احساس کردم اما تاس زندگیم بیشتر از اینکه واسم عدد 6 رو رو کنه با عدد های دیگه اینکارو میکرد.یعنی فرصتای بزرگ زندگیم خیلی کمتر از فرصتای کوچیک بود و صعودم از پله ها کمتر ودلبستگیم به مارها توی هر مرحله بیشتر میشد.آخه میگن آدم تو هر مرحله از زندگیش خیلی راکد بمونه به اون دلبسته میشه حتی اگه از اون مرحله شکستی رو تجربه کرده باشه بازم ممکنه اون مرحله رو دوست داشته باشه.
و اینطوری بود که من تو اکثر مراحل نیش زدن مارها رو فراموش میکردم و به جای فکر کردن به عدد تاس زندگیم و استفاده از عددم به نقش و نگار مارها دل میبندم و باهاشون مهربونی میکنم و در یک لحظه که دلمو خوش کردم به صعود چنان نیشی بهم میزنن که با مغز استخونم احساسش میکنم اما بعد از یک مدت فراموشی کار خودش رو میکنه و دوباره تو مسیر زندگیم رنگ به رنگ بودن مارها منو گیج میکنه!دیگه غافل از اینکه ذات مار نیش زدنه و کاریشم نمیشه کرد!
این واسه خیلی از ماها پیش اومده و شاید دوباره پیش بیاد.اما واسه صعود از نردبان زندگی باید زیرک باشیم حتی اگه تاس زندگی عدد 6 رو به ما نده میشه بالا رفت هر چند زمانش بیشتر و نیش مارها بیشتره.باید حافظه خوبی از نیش مارها داشته باشی و نذاری از هر سوراخ دو بار یا چند بار گزیده بشی!!!
پ.ن قدیم: پونه مواظب تاس زندگیت باش که تو طوفان زندگی گمش نکنی وباعث بشه کمترین عدد هم نصیبت نشه!
پ.ن.جدید:به دلیل در کما بودن ذهنم چیزی برای گفتن ندارم.شاید سکوتم گویا تر است.
قار قار کلاغ بر روی درخت پشت پنجره و باز شدن دوباره پلکهای خسته ام.
چقدر از این طلوع کردنهای تکراری خسته شده ام.
روی تختم مثل هر روز چند ساعت میمانم و به گل رز کنار تخت زل میزنم!
"بالاخره فراموش میکنی"
چه جمله ای بود ها!!! مضحک!
چی را فراموش میکنم؟؟ "او" را یا "خاطراتش"؟؟؟
نگو هر دو که خنده ام خنده اش میگیرد!!!
او که فراموش میشود در همین روزهای تکراری
همین آمد و رفت ها
با همین مردم در کوچه و خیابان
با خرید های تنهایی
با رفتن به رستو ران با دوستان
با درس خواندن
کنکور دادن
دانشگاه رفتن
با آمدن یکی دیگر و....
اما.....
کافی است به نیمکت کهنه پارک نگاه کنی
به جاده ی قرارهای عاشقانه
به گل رز کنار تخت
به بوسه های هول هولکی دخترک همسایه در راه پله
شنیدن نفسهای بی امان پسرک همسایه در راه پله
شنیدن بوی ادکلن همیشگیه آقای مهندس همسایه
صدای زنگ موبایلت از گوشیه یکی دیگه
دیدن آدمک خاموش کنار آیدی
و.....
تا تمام خاطرات ریزو درشت مثل سوهانی به جان این روح بیجان بیفته.
نه که خود خواهان تداعی باشم نه!
دوس دارم فراموشی توامان باشد یعنی اگر کسی فراموش میشود خاطراتش هم فراموش شود
حتی کوچکترین آنها.اما مگر میشود؟؟؟
پ.ن باربط:فقط اومدم چیزی گفته باشم ویلا در برابر بادم وفراموشی!!!
پ.ن بی ربط:حالم از این زندگی بهم میخوره پس کی جواب این کنکور میاد؟!.هی کنکور بده
هی منتظر جواب کنکور باش...هی برو دوسال درس بخون برگرد و دوباره کنکور بده؟که چی؟
این روز ها هستم
ولی نیست نشانم میدهند
به دنبال فراموشی ام,
نبودن!
نماندن و
نیست شدن
هست را رها کرده ام
نبودن است که مرا
میرساند به خود
و از آن جهت به "خودآ"
این" بادهای همواره "همراهمند
کوچم میدهند از بودن
ماندن و تهی شدن
سرشارم میکنند از نبودن
به سمت جاده ی خویش
در سفرم
تا به "خود" برسم
در چارچوب سکوت
خیره مانده ام به در
دیوار
پنجره
و برف
درخت پشت پنجره
سپیدتر از سپیدارهای باغ
بر فراز آسمان
فرود برف را جشن میگیرد
دل من اما
نه فرازی
نه فرودی
ونه حتی سپید!
"و عشق...
تنها عشق تورا به گرمی یک سیب
میکند مانوس"
سیب را چیدم
مانوست شدم
انیسم نبودی و مایوسم کردی
بعد از آن دلم دیگر سیب نخواست
هیچ سیبی
نه سرخ
نه زرد
و نه حوا!